تبليغاتX
شباهنگام
 

باز هم خود سانسوری محض

یکی منو به اداره ارشاد معرفی کنه

سانسورچی خوبی هستم


 

نوشته شده توسط شبی در سه شنبه 1388/11/20 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


عنوان ندارم

به رسم امانت عشق و رهایی را به گور سپردیم

باشد که رستاخیز٬

 آخرین بقایای آن دو ٬

به یاریمان بیایند

پ ن: چرا خیلی ازاونوری ها یه جورایی هستند؟

بعدیش :چرا ما فقط جلوی دماغمون رو میبینیم؟

 


 

نوشته شده توسط شبی در دوشنبه 1388/11/19 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت


یه احضه توجه کنین

امروز اومدم بیام ادی جون(اداره سابق) همینطور خابالو داشتم در پارکینگ رو باز می کردم فکر می کنین چی دیدم؟؟؟

زمین سفید سفید بود صبح ساعت ۶ که مید میرفت هیچ خبری نبوداا تو همین ۱ ساعت زمین سفید شده بود

خلاصه جیز جیز ما برف داریم

می خواستم از کارا و حرفای آرتا خان بنویسم

پسمرک ما شده عشق کلمات قلمبه سلمبه

هر چیز می خواد بگه اولش میگه نظرت چیه ؟ مثلا میگه نظرت چیه بریم بازی کنیم ها؟

عشق من این اصطلاح یه احضه شه که همون یه لحظه خودمونه البته اینقدر تند میگه که میشه یحضه

مامانی یحضه بیا اتاق من

عشق آقای اسپایدر من و جالبه که خودش به لباس قرمزه میگه اسپایدر من و به لباس سیاهه میگه مرد عنکبوتی چون عنکبوت سیاهه کلا تو کتش نمیره اون یارو قرمزه هم همون عنکبوت خان خودمونه

وقتی با هم کار میکنیم یه موقع هایی اون از من سوال می پرسه ولی جالبیش اینه که خودش جواب رو نشون میده مثلا دستش رو میگذاره رو مستطیل آبی و میگه مامانی مستطیل آبی کدومه؟؟؟

یه بار بهش گفتم نه تو نشون نده بذار ببینیم من خودم بلدم یا نه بع دستش رو برده بالای اون عکسه و میگه کدوم خانومه داره خط صاف میکشه فکر کنم هنوز مغزش فرمان نمیده  که اون چیزی که مبینه نشون نده

دیروز یه ماشین کنارمون ضبطشو بلند کرده بود  و اوپ دیس اوپ دیسش به راه بود
یهو بهم میگه مامانی این ماشین کناری سیستم بسته ها!!

ما چرا سیستم نمیبندیم

رفتیم بیرون از پشت شیشه یه ماشین چشمشو گرفته بود بهم میگه مامانی نظرت چیه بریم یه بنز بخریم؟؟ من گفتم بابا عین همین ماشین رو که داری که

مرکییته با لحن از خود ممنونش بهم جواب میده  مگه نمیدونی اون تویوتاست؟؟ این بنزه؟؟؟
والا من موندم این ۳ سالشه اینقدر کله اش واسه اینجور چیزا کار میکنه از ۴ -۵  سال دیگه باید بریم  نون خشک بخوریم اما واسه آقا ماشین مون کمتر از از ایکس تری نباشه


 

نوشته شده توسط شبی در یکشنبه 1388/11/18 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارکککککککککککککککککککک

فردا تولد یه دوست خوبه

یه دوست باحال

یه مامان مهربون

یه بهمنی تمام عیار

یه دختر از جنس تنهایی

اما دلش مثل بهار

فردا تولد بهاره

یوووووووووووووووووووووهووووووووووووو عدد تولدش رند شده

وبا هزار تاآرزوی خوب

تولدت مبارک دختر!


 

نوشته شده توسط شبی در شنبه 1388/11/17 ساعت 3:44 موضوع | لینک ثابت


وقتی شباهنگام محبتش فوران میکند

به مناسبت این که این روزها مارش نظامی مان عود کرده و تب نوستالژیک دو.ران انقلابمان به ازدیاد گرویده(مسخره خودتی من اون روزها ۱.۵ سالم بوده می فهمی ۱.۵ سال!!!!)

می خواهم با برخورداری از شعارهای دهه ۵۰  سر بدهم

روح من کمالی 
امید منی کمالی

تو نباشی کمالی
افسرده ایم کمالی

پی نوشت

شعرم کاملا = ۵۰ سال بودا ولی چون خانواده از اینجا رد میشه دیگه ببخشین  =۶ سالش کردم


 

نوشته شده توسط شبی در سه شنبه 1388/11/13 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت


حرفهایی تکراری اما از زبان دل

اگر به خانه من آمدی
 برای من ای مهربان
یک چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

پی نوشت: روحت شاد دختر!!!

بعدی: تاریخ رو که دارین دیگه؟؟؟


 

نوشته شده توسط شبی در یکشنبه 1388/11/11 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


سلینجر تمام رویای من بود

همین الان دیدم که رفتی!

واسه مامان بزرگم گریه ام نگرفت اما تا نظر سجاد رو دیدم بغضم ترکید

 اگه سیمور خود کشی کرد  فرانی ذکر خوند والت و واکر مجروح شدند  و من گفتم اشکال نداره

اما من بوبو بودم پس بارفتنت منم مردم

 دیگه هیچکی نمیتونه توضیح بده چرا  هولدن از مرغابیها می پرسه

کی مثل زوئی خوشتیپ باشه و اینهمه همه چیز دون

کی مثل باب میره عروسی سیمور و اینهمه انبوه مردم عوام رو تاب میاره

رفتی !پس باید برات بخونم:

تیر های سقف را بالا بگذارید نجاران٬

که داماد همچون ارس می آید

بالابلندتر ز هر بلند بالایی

بغض امونم نمیده تا برات بگم  چقدر دوستت داشتم


 

نوشته شده توسط شبی در جمعه 1388/11/09 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


بازی

به دعوت بانوی عزیز بازی می کنم هر چند که هنوز یه بازی به شب نویس بدهکارم

ولی فکر نکنم هیچ کس به قشنگی گیلاس خانوم این بازی رو بازی کرده باشه

 

۱-بهترین فیلمی که تاحالا دیدم:   راستش زیاد اهل فیلم نیستم اما  سنتوری رو دوست داشتم و هامون رو هم از بچه گی بهش ارادت داشتم

۲-بهترین دوست :   دوست زیاد دارم  هیچکدوشون هم نه شبیه من هستن نه اخلاقامون به هم می خوره با بیشترشوه ۴۰۰۰ سال نوری تفاوت عقیده و سلیقه دارم اما خوب اونا دوستای خوبی هستن و منم از بودنشون احساس لذت میکنم ولی نمیدونم اونا هم همین حس رو دارند یا نه  ولی اگر منظور دوستی که شبیه خودم باشه و مثل من فکر کنه نچ یعنی نه ندارم

۳-بهترین درس دانشگاه:   نظریه صف بندی و محاسبات عددی

۴-سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم : اوووم خدااااااااا می ترسم اسمشو بیارم پیداش شه

۵-وحشتناک ترین صحنه ای که تو عمرم دیدم : خوردن جنین انسان در چین اونم وقتی باردار بودم

۶-بهترین سفری که تاحالا رفتم:  نامزد بودیم  بامید و بچه ها رفتیم شمال ٬  استان گیلان

۷-خوشمزه ترین غذا:   پیتزا و کالباس خالی

۸-خوش اخلاق ترین آدمی که تابه حال دیدم: مامان جان

۹-بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم : سوپ و اکثر غذاهای شمالی

۱۰-باحال ترین فرد تو اقوام : کلا فامیل باحالی دارم همشون اهل شوخی و جنبه بالا تو شوخی

 ۱۱-شیرین ترین روز عمرم:هووووووووم نمنه ؟؟ (مدیونی بهم بگی افسرده)

۱۲-ورزش مورد علاقه: خواب تازگی ها از لژ سواری خوشم اومده چون یه بار رفتم موجهای آبی بد جور کیف داد شنا رو هم میدوستم

۱۳-تاثیرگذارترین فرد توزندگیم:   عمه کوچیکه ملقب به مَی مَی

۱۴-بهترین خواننده ی مورد علاقه ام:  فرهاد جانِ مهراد

۱۵-بهترین بازیگر مرد موردعلاقه ام:   عزت الله جون ٬ خسرو جون و دوست جون مالرون براندو و صد البت آقای مجلس آلپاچینو

۱۶-هنرپیشه ی زن مورد علاقه ام:  معتمد آریا وشارون استون(منحرف خودتی)

۱۷-مسخره ترین ورزش:  هیچی همشون یه جذابیتی دارن خوب!!

۱۸-گران ترین کادو که واسه کسی خریدم:  میید خان و آق داداش  البته اینا بر میگرده به اون موقعی که ماهیونه میگرفتم  پول پس انداز می کردم و پوله ارزش داشت برام  والا الان که زیاد قیمت کادو مهم نیست

۱۹-کادویی که دوس دارم دیگران واسم بخرن:   کتاب گل بعد بازم کتاب بعدشم گل بعدش باز کتاب

یه زمانی اگه واسم ظرف و ظروف می بردن در حد فحش فامیلی بود

۲۰-تلخ ترین خاطره: بی خیال!!! خاطره تلخ هم شد حسن ختام؟؟

خوب دوستای گل خودتون انتخاب کنین  من همتون رو دعوت میکنم

بهار ٬شب نویس و هانیه و مامان سارا ٬و آسیه (ام نیوشا ) و وحید و منا و ساسان وسجاد و جمال و پریسا

 بعد نوشت: من ِ خر چه طوری پدر خوانده رو یادم رفته بود  من هرسال کادوی تولد به خودم فیلم پدر خوانده رو هدیه میدم (به خودت بخند) من که هرسال نمی خرمش هر بار نگاش میکنم

 

 


 

نوشته شده توسط شبی در پنجشنبه 1388/11/08 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت


اینو دیدین؟

اگه اون ... نامرد هی منو ترغیب نکرده بود تو بلاگفا بنویسم  و بعد حذف نگهش نمیداشت الان این وبلاگ حذف شده بود رفته بود پی کارش

منم با خیال راحت تو بلاگر داشتم مینوشتم و هی مور مورم نمیشد بیام اینجا بنویسم

اینجا


 

نوشته شده توسط شبی در سه شنبه 1388/11/06 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت


من از از آن روز که در بند توام آزادم

امروز همون روزه!

یه صبحی که شارژ بلند میشی

سرت درد نمیکنه

وقت داری که وقت حاضر شدن نیم نگاهی از تو آینه به خودت بندازی و جوشای صورتت رو ناک اوت کنی

پسرکت خس خس سینه اش کم شده 

امروز همه چی روبراهه حتی فینگیلی هم سر خوردن دارو تو خواب اذیتت نمیکنه و مثل بچه شیر کوچولو تو خواب دهنش رو باز میکنه و مثل آدم بزرگا قیافه اش از دارو تو هم میره اما نه غری نه گریه ای!

بعد یک میلیون سال کمربند ایمنی تو می بندی و تو بزرگراه همین امروز کمربندا رو چک میکنن

قمری خنگی که پشت پنجره آرتا (از اون آلومینیومی ها)  لونه کرده و مجبوره جم نخوره تا خونه اش نیفته موقع رفتن با قوقوقوقوش بدرقه ات می کنه

قبل از ساعت شناور میرسی اداره و کارت می زنی و کسری کار نمی خوری!!

امروز همون روزه که من باید بگم :

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش امروز روز خوبیه 


 

نوشته شده توسط شبی در دوشنبه 1388/11/05 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت


عروسی خوبان

مییید دیروز تو قطار بود  دیروز قطار  تهران مشهد  از ریل خارج شد تلفن مید هم شارژش تموم شد و قطع شد چاره ای نداشتم جز اینکه وانمود کنم هیچی نیست اما ...... صبح اومدم سر کار٬تا ساعت ۱۱ امروز که از خونه بهم زنگ زد و گفت سالمه و رسیده ٬من  خواهر و مادر  کلیه دست اندر کاران و عوامل صحنه و پشت صحنه  رو بردم سر سفره عقد  و همشونو بهم پیوند دادم


 

نوشته شده توسط شبی در یکشنبه 1388/11/04 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


تاریک بود 

فقط صدای زوزه باد بود و طعم گس خاصی در دهنم

مثل مزه خون

از موهام یه مایع غلیظ میچکید 

مثل قیر سیاه بود و مثل عسل چسبناک

دستهام به هم قفل بود اما نمی دونم با چی

من بودم من با همون زخم جذام مانند که از درون منو به فرو پاشی رسوند

روزی که مردم  اومدند فکر کردند سرم و گذاشتم رو زانوهام 

غافل از اینکه فقط یه کالبد مونده بود

من مثل جیرجیرک پوست انداخته بودم

فقط یه فرق داشت

اون تو چیزی نمونده بود که یه پوست جدید لازم داشته باشه

یه مشت خاکستر بود که اولین نسیم غروب اونا رو با خودش پخش کرد و به هوا برد


 

نوشته شده توسط شبی در شنبه 1388/11/03 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


این پست 4000 بار دوباره نویسی شده

برای یه دوستی که دلش تنگه

برای یه دوستی که از طبیعی ترین خواسته روحش محروم شده

برای یه دوستی که نمیدونم چیکار کنم واسش ٬تا دلش واشه!

برای یه دوستی که مزه خوشمزه یه خاطره واسش  باید خاطره بمونه

واسه همون دوست!

محکم باش چون زندگی همینه


 

نوشته شده توسط شبی در چهارشنبه 1388/10/30 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


تخت گاز می رونم

همین دیگه زدم دنده ۵ دارم تخت گاز میرونم یا گیرپاچ میکنم  یا بالاخره میرسم

بعد نوشت: به طرز مشکوکی رفیقم با مخ رفت تو دیوار به نظر شما ادامه بدمشاید برسم یا ازش عبرت بگیرم؟؟

+ دوباره همون قالب قبلیه رو گذاشتم

چقدر ازش خاطره دارم


 

نوشته شده توسط شبی در یکشنبه 1388/10/27 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


علم بهتر است یا ثروت

ابتدا قلم بر دست میگیرم و مرکب را بر صفحه سپید کاغذ می گذارم تا بلکم انشایی بنویسم که خانوم معلممان گقته بنویسیم و موضوع آنهم اینست علم بهتر است یا ثروت!

کلا اگر از مامان و بابا و جد و آبادت بپرسی همه شان نگاه عاقل اندر سفیهی می کنند  و می گویند خوب واضح و مبرهن است که علم بهتر است اما همه شان مدرکهایشان به درد پر کردن رزومه هایی می خورد که همه اش واسه مستخدمی اداره ها پر می کنند مثلا همین آقای خدماتی اداره برق مدرکش فوق دیپلم برق صنعتی است و آدم نمی داند اگر اینهمه درس نمی خواند نمی توانست زمین را جارو کند و یا چایی بریزد؟

البته من می دانم که آدم بداند لب تاپ سی پی یو ۳ کر فول کش با ۴ گیگ رم بسیار چیز عالی ای می باشد ولی آیا بهتر نیست ادم پولش را داشته باشد که انرا بخرد و اینجوری مثل توله سگهای کتک خورده پشت مغازه ها به آنها زل نزند؟ 

مارو مجبور می کنند تا یک میلیون و نهصد و نود هزار و هفتصد و پنجاه وشش را هم بلد باشیم بنویسیم اما اون آقا پولداره که پول نزول به خورد دوست مامان جانمان داد توی چکش نوشت سه میلوون و خورده ای تازه چکش هم نقد شد و آقا بانکداره غلط املائی هم نگرفت ازش!!!

خیلی خوب است که آدم بتواند از توی اینترنت بفهمد یک ماکرو فر که خوشش آمده توان خروجی اش چند است و خازن مصرفی اش چند ولت است و تازه حجم آن را با فضای آشپزخانه را هم محاسبه کند  ولی خیلی بهتر است که آدم آن ۴۹۰ هزار تومن را هم داشته باشد وجرینگی برود آن را بخرد نه اینکه مثل ما هی توی همان اینترنت نگاه کند که کی ارزان و دمده میشود تا برود بخردش!

اصولا همیشه آدمهای باهوش تشویق می شوند  و به آنها جایزه می دهند و دانشگاه های خوب می روند واین خیلی خوب است  ولی نمی دانم چرا همه کسانی که کارهای بزرگ بزرگ میکنند مال آن دانشگاه ها نیستند و با سواد ترینشان فارغ التحصیل دانشگاه آزاد یا پودمانی یالغوز آباد در مقطع فوق دیپلم است (و شاید هم مثل  از بعضی خدابیامرزها که  خیلی مدرک های گنده گنده از خارجه دارند)

و خلاصه ما از این انشا نتیجه می گیریم که علم بهتر از ثروت است حتی اگر بهمان بگویند خنگول ِ خپل ِعینک ته استکانی و انسان با علم می تواند به فضا هم برود البته اگر ۲۰ میلیون دلار نقد داشته باشد

این بود انشای من


 

نوشته شده توسط شبی در چهارشنبه 1388/10/23 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت


یاد آوری

یادمه یه روزایی بود می گشتم تو وبلاگا تا دوستای تازه پیدا کنم و با اصطلاح خودی نشون بدم

تو وبلاگام بحث راه می انداختم و کل کل به راه بود

روزایی که وبگذر پاتوقم بود تاببینم کی اومده کی رفته

یکی بهم لینک میداد  خر ذوق می شدم

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه زود پیر شدم مادر!!!!!!


مغرور باش٬ همچون نگاه عقابهای دماوند

به هنگام  اوج در آسمان خاکستری

هوی یره  ! با تویوم چُقُک۱

۱: چقک :گنگیشکککککککککک


 

نوشته شده توسط شبی در یکشنبه 1388/10/20 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


شعر دیوانه تب آلودم

مفهوم دلبستگی چیه؟

چی میشه که به یه چیز عادت میکنی؟

واسه اثبات چی می خوایم یه کار رو تکرار کنیم؟

چی باعث میشه از انجام یه کار تکراری لذت ببریم

و از شروع یه کار جدید واهمه داشته باشیم؟

من نمی دونم سوپاپ اطمینانم کجاست

شاید همین نوشتنایی بدون هدف که بعضی اوقات هم فروران میکنه


شعله های سرکش خشم٬

 در تقابل امواج اشک

وترنم زمزمه باد در شاخه های درختان٬

رو بنداز دور !!!!

الان عصر  عصر یوتیوپ و فیس بوک و بولوتوثه.

با ما باش!

ضلل نمیکنی

والاااا

 


 

نوشته شده توسط شبی در سه شنبه 1388/10/15 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت


چقدر خوب بودن سخته

خیلی راحت میشه یه اثر نفیس هنری رو داغون کرد شاید در کسری از ثانیه

خیلی راحت میشه بد بود و زمین و زمان رو عذاب داد

خیلی راحت میشه فرار کرد و مسئله رو پاک کرد

اما نمیدونم چرا وقتی مراقبی

وقتی سعی می کنی خوب باشی

 وقتی  داری زور می زنی مسئله رو حل کنی اونوقت یا وظیفته

یاکلا فراموش می شی

اومدم یه اس ام اس بزنم واسه همه دوستای اینترنتی ام که خداحافظ

بدی هامو به باد بسپرین

این دو تا وبلاگ رو هم حذف کنم  و گم و گور بشم

اما دیدم بازم که بر می گردم

بازم که به تک تکتون سر میزنم حتی اگه نظر ندم

پس چه کار بیهوده ایه

می مونم و وخواهش می کنم تحمل کنید منو


پ ن:روح آدمها گنجایش خیلی زیادی داره  که می تونه اینجوری تاب بیاره

پ ن بعدی:

 آدم و حوا.

 مار آیینه را

هزار تکه کرد

با سیبی که

سنگش بود

گابریل گارسیا لورکا

 شاید از این شعر بفهمین منظورم رو


 

نوشته شده توسط شبی در دوشنبه 1388/10/14 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت


شباهنگام

خیلی وقت نیست که وبلاگ می نویسم  بعنی دقیقا  اردیبهشت ۸۷ شروع کردم به نوشتن تو وبلاگ تو این مدت یه بار همین شباهنگام رو حذف کردم و  رفتم تو نیمه شب نوشتم  بعد دوباره اومدم همینجا ! یه بلاگ تو بلاگر زدم اما بازم اینجا همون خونه اولیمه که سر جاشه

 اما خیلی پیشترش تو اینترنت بودم و دوستای اینترنتی ام

درست یادم نمیاد اولین نفری که باهاش چت کردم کی بود اما یادم هست که ۲۳ ساله بودم  یعنی ۹ سال به همین خوشگلی گذشته!

از دوستای اینترنتی ام خیلی نوشتم   از اینکه چه حسی بهشون دارم هم خیلی بیشتر نوشتم

خیلی سعی کردم ناراحتی هام رو ننویسم اما اتفاقا بر عکس شد همش وقتی ناراحت بودم اومدم ونوشتم  دوستای خوب زیاد پیدا کردم و اون یه دونه ای هم که هیچوقت مشکلم باهاش حل نشد هم سر جای خود!! 

اما حالا موضوع خاصی من رو به نوشتن کشونده  اونم یه چیزه یه سوال که تو ذهنم همش runمیشه

آیا ماها تو اینترنت خود واقعیمون هستیم  یا نه!

یعنی اگه من نمیتونم حرفم رو به کسی بفهمونم معنیش اینه که من در وجودم عنصر درد دل رو ندارم؟؟

یا اینکه اینجا هم بازتاب زندگی واقعیمون هستیم همش ترس همش تظاهر  وهمش در نفاق به سر می بریم؟

تو کلاس بحث سر همین بود که ما یاد نگرفتیم احساس واقعیمون رو بگیم و همین میشه که این همه بغض فرو خوردهمون تو وجودمون جا خوش میکنه و از ترس یه آشنا حتی تو فضای مجازی س انسور میشیم 

دلم میخواست اینجا درست همینجا که همه من رو میشناسند این حرف رو بگم

راستی شاید چند تا از نوشته های قبلیم رو که اینجا نخوندید براتون بذارم

تا بعد


 

نوشته شده توسط شبی در چهارشنبه 1388/10/02 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


دوست ٍمن

آقاجان ما که موندیم تو این بزرگ شدن بچه ها!!!!!!!!!!۱

هر دم از این باغ بری میرسد

پسرک ما رفته تو تریپ دوست بازی!

هرکی از کنارمون رد میشه میگه مامانی این دوست منه؟

نمکی آیفون رو میزنه میگه مامانی دوست من اومده خونمون؟

بابایی؟ تو دوستمی؟

پریروز داشتم وبلاگ آرتا رو می خوندم میگه مامانی این که عکس دوست منه!!!

کلی بچم ذوق کرده بود تازه یه خاطره هم از اون موقع تعریف کرد که برای مامان آرتا اس ام اس کردم

خلاصه بی حرفی و دپرسینگ ما تموم شده و دوباره رو سیکل سر و صدا هستیم

اینجا ایران است

صدای ما رو از خونمون میشنوید


 

نوشته شده توسط شبی در جمعه 1388/09/13 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت