تبليغاتX
شباهنگام
مامان بزرگم بالاخره بعد دست و پنجه نرم کردن با آلزایمرش فوت کرد

آرتا به مامانم : مامانی چرا گیه(گریه) میکنی؟؟

مامان : آخه اینجام (اشاره به قلبش) درد میکنه!

آرتا دویده تو آشپزخونه واب آورده و میگه بیا آب و داروت رو بخور حالت بهتر میشه!!! هنوز مامانم آب رو نخورده میگه بهتر شدی؟؟؟ آره تو دختر خوبی هستی دارو هاتو می خوری!!!!


آرتا به بابام: آخه مامان ناهید چرا گریه میکنه؟

بابام : خوب واسه اینکه ناراحته!

آرتا: بابایی براش آهنگ بذار ناراحت نباشه!

بابا: نمیشه میگم مامانی ناراحته نمیشه براش آهنگ گذاشت!

آرتا :خوب چرا دیگه !براش آهنگ سوزناک بذار!!


داشتیم راجع به تاریخ فوت مامان بزرگ حرف می زدیم که ۸/۸/۸۸ بود و این حرفها!

یهو مرکییییته میگه عمه جون منم دوی دوی دو دو دو هستم(فکر نمیکردم مفهوم تاریخ یا عدد رو درک کنه)


وقتی مامان بزرگ رو گذاشتن تو خاک بالاخره بغض منم ترکید و گریه کردم(خیلی تلاش میکردم که رفتارم عادی باشه )

آرتا اومده بغلم میکنه و میگه مامانی!من پسر بدی هستم؟؟

میگم نه مامانی!

میگه پس چرا گریه میکنی؟؟ یعنی چی دیگه بابا جان!! بیا بوست کنم غش کنی و حالت بهتر شه!!!

پ ن: شرایط این نبود که آرتا رو با خودم نبرم ساری! اما بر خلاف تصورم تو این مراسم آرتا به خاطر بازی با بچه های خیلی بزرگتر از خودش رفتارش خیلی پخته شده

به نظر شما بچه ها مفهوم مرگ رو حس می کنند؟؟چون به طور عجیبی آرتا اصلا از مامان بزرگ سوال نمی پرسه در صورتیکه از عید امسال تا دو هفته قبل هر دو با هم همبازی بودندو فاصله یک هفته ای که مامان بزرگ رفته بود شمال دو سه بار یادش کرده بود اما تو این ۳-۴ روز اصلا چیزی ازش از من نپرسیده

نوشته شده توسط در چهارشنبه 1388/08/13 |